خرید بک لینک
!برداشت شما--> چقد غمگینم خدای مهربون با اینکه بهم نزدیکی ولی میخوام اعتراف کنم احساس تنهایی میکنمبا اینکه شاید ناشکری به حساب بیاد ولی حالم ناجور و آشوبهگیج و مبهوتهر چی میگم بزن بره جلوتر انگار سخت تره، تاب ندارمچیکار کنم؟نه جایی رو دارم نه کسی روچقدر حس درموندگی بد و تلخهپایین نمیره لامصبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 13:24

من تقریبا بیشتر اوقات عصبانی ام ینی از درون حس عصبانیت دارم حس خشم... فک کنم از بچگیم بوده چون هیچوخ نمیتونستم غیر از ورزشای رزمی و فعالیت های فیزیکی با ورزشای ساده تر مث توپ بازی و ... اینا ارتباط برقرار کنم. نمیتونسم زنگایورزش والیبال بازی کنم. نمیدونم از انرژیزیاد یا چی. الان ۲۷ سالمه و خیلی خستم. خیلی دلم میخواد بخوابم ولی خوابم نمیبره. حساسم. حساسیت بده. میدونم. نباید اهمیت بدم میدونم. نباید ناراخت بشم میدونم. من فقطخستم. دلم میخواد داد بزنم نمیدونم چجوری از شر اینحسا خلاصشم دارن منو میخورن. ادما وقتیمث خودشون باهاشون رفتار کنی بدشون میاد ناراحت میشن توهین میکنن وحشی میشن. ولی وقتی با تو اون رفتارا رو دارن منطقیه و نباید بهم بربخوره نباید واکنشنشون بدم. ناراختم ازینکه همه تلاشمو میکنم اطرتفیانمو درک کنم مراقب باشممهربون باشم اروم باشمولی هیشکی در قبال من اینطور نیست. حسای بد وایب بد بهم میدن. گریه ام بند نمیاد. ضعیف میشم.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 16:47

احساس تنهایی، احساس خستگی، بیخوابی، گرسنگی، کلافگی... بهونه گیری...

چقدر غیرقابل تحمله.

کاش ماشین داشتم الان میرفتم دور میزدم.

کاش بدخواب نبودم لااقل اینجور وقتا خوابم میبرد

کاش میتونسم این حسارو دفع کنم.

حسای به درد نخور چقد قوی ان.

حتی نمیدونم چرا اینجا مینویسم ححح

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 23:38

امروز وارد بیست و هفتمین سال زندگیم شدم. بیست وهفت ساله که میبینم، میشنوم و هنوز نمیدونم چی میخوام.روزگار سخت به شفقت دوستان گذشت، به قولی؛ اپیکور: «رفاقت مشفقانه، چون سپری است که حملات تقدیر را خنثی میسازد. درخت دوستی بنشان،از آن دینی بساز، و به پرستش آن قیام کن. زیرا دوستی چیزی شیرین،زیبا، و مقدس است. شفقت دوستانه تنها هدیه پر ارزشی استکه در این جهان بیارزش در تملک ماست. اگر مرارتهای زندگیما را آماده قبول مرگ میسازد، لذّات و شادیهای ناشی از دوستینیز ما را با زندگی آشتی میدهد.»شاید بیشتر بیام اینجا بنویسم:) شاید بیشتر پیدا شم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 13:28

من فقط دلتنگ شبهايى هستم كه زود هنگام بىآنكه به چيزى فكر كنم به خواب مىرفتم...

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 1:33

مینویسم برای توِ از دست رفتهکه هرکجای جهانی، بازگرد ..مینویسم که بخوانی و بدانی،جهانم خالی از هر موجودیست،زمانی که تورا ندارم ..مینویسم به جبران تمام روزها و شب هایی که داشتمت ولی حواسم پرت روزمرگی هایم بود مینویسم دوستت دارم برای توی از دست رفته، که بخوانی و بازگردیجهانِ کوچک من،کجای جهانى که هرچه جستجو میکنم،چشمانم تورا نمیبینند ..میگویم بازگرد و پژواک صدایم جهان را پر کرده است، ولی اثری از تو نیست ..من تو را در همه ى عالم میجویم و در انتها باز هم به هیچ میرسم مینویسم که به گوش تُ برسد مینویسم که شايد کسی برایت بخواندَشمینویسم خوبم که به رسم گذشته دلت شورم را نزند ..ولی تو بدان که سرگردان و دلگیرمدلگیر از تمام روز ها و شب هایی که میگذرند و نبودنت را طولانی تر میکنندمیگویم دلتنگم ولی تو بخوان ،نبودنت مرا شکسته است ..من میگویم خسته ام ولی تو بخوان، دلم آغوش میخواهد،به امنيتِ تنِ تو ..جهانِ کوچکِ من؛بازمیگردانمت به آغوشی که وطن توست،و میبوسمت به جبران تمام لحظاتی که نبودى ..جای جای این کره ی خاکی را ،برای تو که جهان کوچک منی زیر پا میگذارم .  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: جمعه 22 بهمن 1400 ساعت: 14:13

وبلاگ متروکه من...دلتنگت شدم. بعد از چن وخ حبس خودخواسته... امروز دلم خواست بهت سری بزنم.مشکی اینجا یادم میاره چه عزاها که به دلم بود وقتی تو رو ساختم...رفیق خوبی بودی...هستی... دفتر خلوتیام.کلوخه ی غادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:32

عشق تنها چیزیه که از زمان و فضا بالاتره ...

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:32

عشق چه کوتاه است

و فراموشی چه طولانی...

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:29

کاش ترسو نباشم...

چقد سخته بدونی که ترسویی...

ک جرئت تصمیم گنده و سخت گرفتن نداری

ترسی دائم تو جونت ریشه دوونده...

باهاش بزرگ شدی و رشد کرده باهات

چطور میشه ترسو نبود...؟!!!

آه...

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:29

اندر دوره ی سکوت و تماشا...

آرامی پر هیاهو... مثل آتشی زیر خاکستر...

بی محابا دلتنگ...

پیوسته کبود از ضربه های پشت هم...

و خدایا از قوی بودن خسته ام ...

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:38

بعضیام دنیای مجازی شده ملکشون :/

قدیما شاید شرایط اقتصادی خوب نبود و دعواها زیاد بود و مشکلات بزرگ تر...

اما حداقل ادما طلبکار نبودن و جنبه داشتن و فرق داشت شوخیا محبتا...

چه خشک و بی روح شدیم...

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:38

دنیا همین است دیگر...

جنگ بی انتهای خاطرات ضد و نقیض...

 

+ تولدم. 

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 17:08

اگر زمان منتظر ما میایستاد تا ما به بلوغ برسیم،

قطعا زندگی با نقصهای کمتری را تجربه میکردیم.

نمیدانم زندگی بدون واژهی «افسوس» چه شکلی خواهد بود!

شیرینتر است یا مزهی یکنواختی دارد!؟

برچسب: نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:52

میگن ک خوبه شبا قبل خواب

یکم فک کنیم، به کارامون تو طول اون روز...

اونوخ من موندم این بیشعورایی که در طول روز دهن ما رو عنایت بارون میکنن

شبا به چی فک میکنن؟!

+ بس ناجوانمردانه سرد و ایناس.

برچسب: بوووووو,سردههههه, نویسنده: حسین اسدی‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:45

صفحه بندی